
میشکنم سکوت را و میزنم فریاد از درد و تنهایی و عشق و میسپرم روزگار خویش رادست هرچه بادا باد دیگربس است تنها نشستن درسکوت تنهایی که باید ماند در تب یار سوخت اخر تا به کی ای چرخ بی وفای روزگار باید خیره به در ماند و دیده به در دوخت امروز خواهم امد برون ز کنج تنهایی خویش دل می کنم ز دلم،این دل رنجور پر زخون ان را به یار می دهم تا برد بهر خویش تا ازاد گردم از بند تنهایی و سکوت و جنون می مانم من بی دل و روزهای واپسین روز هایی که نیست در انها خبر ز کسی زین بعد در و دیوار این شهر غریب کم نیست بهر من از میله های قفسی شهری که دلها در ان همه فسرده اند ماتم کتده است نیست...
ادامه مطلب