دل دادم و دل بردی و بی دل شده ام من
با آن دل مجنون تو همدل شده ام من
جان کندم و جان دادم و آخر ندیدی
در بند سر زلف تو زندان شده ام من
تن دادم و تن کشتی وبا من ننشستی
زان رو که رفتی ویران شدهام من
گفتم به لب و نشنیدی حرف سخن من
زا نکه نشنیدی سخنم حیران شدهام من
کور و کر و لال افتاده ام اکنون به کناری
اکنون که زارم در پی جبران شده ام من
آن عشق جوانی که جوانی از کف من برد
فهمیدم حالا که زان در خسران شده ام من
نیما سخن خود بی پرده به فریاد به لب گفت
از عشق گریزید که از عشق نالان شدهام من
برچسب:
نویسنده: سینا امینی