خرید بک لینک
دل دادم و دل بردی و بی دل شده ام منبا آن دل مجنون تو همدل شده ام منجان کندم و جان دادم و آخر ندیدیدر بند سر زلف تو زندان شده ام منتن دادم و تن کشتی وبا من ننشستیزان رو که رفتی ویران شده‌ام منگفتم به لب و نشنیدی حرف سخن منزا نکه نشنیدی سخنم حیران شده‌ام منکور و کر و لال افتاده ام اکنون به کناریاکنون که زارم در پی جبران شده ام منآن عشق جوانی که جوانی از کف من برد فهمیدم حالا که زان در خسران شده ام مننیما سخن خود بی پرده به فریاد به لب گفتاز عشق گریزید که از عشق نالان شده‌ام من ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سینا امینی تاريخ: جمعه 16 مرداد 1405 ساعت: 23:15

دلم خواهد پس از مرگمکنار خاک خانه قبرمچراغی روشنی بخش باشدتا بکاهد از وحشت و دردمدلم خواهد که شمعی باشدآنجا که بگرید بر خاک سردمدلم خواهد بروید لاله های سرخز خاک سرخ سردخانه قبرمکه خون گیرند از رگ هایمتا نمیرد در سینه ام قلبمدلم خواهد آغوش گرم مادری باشدتا به جای خاک بفشارد تنم هر دمدلم خواهد،دلم خواهد پس از مرگمنبندند دستانم را به پیچ کهنه ای تا بجنگم با مار و مور در خانه قبرمدلم خواهد دلم خواهد..................................دو چشمانم به حالم چنان اشک ریزانتد امشبکه گویی خفته ام در قبر و می ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سینا امینی تاريخ: جمعه 16 مرداد 1405 ساعت: 23:15

در این مطلب نکات مهم و اطلاعات مرتبط با این موضوع را مرور می‌کنیم.یکی تنها می داند درد تنهای تنها رامصیبت دیده می داند درد درد ها راشمع می سوزد و اشک می ریزد به تنهاییجز شمع که داند راز ریختن اشک ها رامی سوزم چو شمع و اشک ریزم ز دیدهرعایت اصول درست و استفاده از تجربه‌های کاربردی می‌تواند نتیجه نهایی را بهتر کند.زان رو که دانم نمی بینم صبح فردا راای کاروان به کجا چنین شتابان می‌روییک دم رها کن به خود جان خسته ما رادر بند گرفتارم به زنجیر تقدیر عشقای عشق مرده دمی رها کن جان ما رابسیاری از افراد ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سینا امینی تاريخ: يکشنبه 28 تير 1405 ساعت: 0:40

چه سازم با این دنیای سخت و سنگینکه دارد بس بازی های پست و ننگیندمی بر کام است دمی برگردد از کامهزاران رنگ دارد و بس هست رنگیندمی با مهربانی آدم را می نوازددمی تیرت زند با خشم و با کینچنان کرده به ما این گرد دادارکه گشته دل ز او دیگر چرکیننه امیدی به امروزست و نه فردامیرسید از من چرا هستم غمگینمسلمانم ولی این گرد گردونچنان کرده که من شک کنم در دین + نوشته شده در سه شنبه ششم شهریور ۱۴۰۳ ساعت 15:27 توسط نیما مردانی  |  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سینا امینی تاريخ: چهارشنبه 7 شهريور 1403 ساعت: 21:23

جان مرا ز من مگیرگر چه به بندت ام اسیرمن که به بندت ام اسیرجان مرا ز من مگیردور و ورم تنیده ایمیله به میله یک قفسچون به قفس کشیده ایجان مرا ز من مگیربلبل نغمه خوانت امگر چه به بندت ام قفسنغمه زنم ز بهر توجان مرا ز من مگیرهم نفسم یک نفس استیک نفس هم،هم نفس استمن که نفس نفس زنمجان مرا ز من مگیرعشق توام جان توامگمشده در جان تو امچون تو منی و من تو امجان مرا ز من مگیرچون قفسم تو بشکنینیست مرا راه فراردر قفس دل تو امجان مرا ز من مگیرگر تو برون شوی ز منبی دل شود این جان و تندل که بردی تو از کفمجان مرا ز من مگیردل که ز من گرفته ایتن که شده اسیر توجان مرا دگر چه سودجان مرا دگر مگیردل که ز دست عشق سرداین همه زخم خورد و دردباز می تپد ز بهر عشق توجان مرا ز من مگیر#نیما + نوشته شده در جمعه هشتم تیر ۱۴۰۳ ساعت 18:25 توسط نیما مردانی  |  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سینا امینی تاريخ: پنجشنبه 14 تير 1403 ساعت: 22:37

هنوز هستم ولی بیگانه ام با خود تو گویی مست مستم

نمی جنگم دگر با این زمانه که مبادا کاری دهد دستم

گهی خوابم گهی بیدار گهی مستم گهی هوشیار

گهی شاهم گهی مهتر چنین در خیال خود هستم

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم فروردین ۱۴۰۳ ساعت 0:25 توسط نیما مردانی  | 

برچسب: نویسنده: سینا امینی تاريخ: يکشنبه 2 ارديبهشت 1403 ساعت: 15:27

ای کهکشان بی نشانکن بر من مسکین نظرراهی بده بر من نشانتا زین زمین خاکیممن پر کشم بر اسمانکین زندگی لعثتییک دم دهد من را امانمن زنده ام اما به زجربا ناله و داد و فغاندر این زمان مبهمگنگ و سکوت و خفقانکاش می شد کاشبرمی گشت دور زمانتا باز می خواندیمآب بابا و ناناه اما افسوس دیگر بر نمی گردد زمانمی آید بر من این نویدچند روزی مانده تا پایان جان ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سینا امینی تاريخ: دوشنبه 22 اسفند 1401 ساعت: 18:57

هوای فصل دوستی ها بس ناجوانمردانه سرد است

ز بس که دلها ز درد این زمانه پر از آه و درد است

ز هم پاشیده جمع رفیقان و همه گشته اند پر پر

ببین دست خزان این زمانه با رفیقان چه کردست

برچسب: نویسنده: سینا امینی تاريخ: سه شنبه 11 بهمن 1401 ساعت: 0:57

تو که رفتی بعد رفتندل دنیا هم گرفتهواسه مرگ بی گناهیت همه جا را غم گرفتهتوی این دنیای واهیبی گناه بودی و مظلوممثل یک.فرشته آزادبا دو چشم ناز و معصوماما حالا با جور زمانه قرص زیبای اون دو چشمتبسته شد به روی دنیاخاک سرد گرفته جسمتکاش تو می موندی و منمی مردم واسه جونیتواسه اون صورت ماه وواسه آون چشمای خونییتحالا بعد رفتن تودیگه دنیا جای ما نیستاخه مردی کجا رفتدنیا که جای نا مردا نیستبیا و بکش منم امادمنترس از عمر جونیمبیا که آماده مرگمپایان ده به زندگونیم اخه من دلم نمیخاد توی لیست کار دنیامثل خیلی از جوناباشم تو.لیست نٱمرداحالا که مرگ شده اسوننمیترسم دیگه از مرگمن می میمیرم جای توتو فقط بیا و بر گردچه کنم من با دل خونو با حق حق های شبانهکه نمی شناخت دل تو را اماواسه تو می گیره بهانهمردن واسه تو زوده حالابیا برگرد و.بچرخ زمونه تا که دختر ناز مردمبا شادی برگرده به خونه ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سینا امینی تاريخ: سه شنبه 29 شهريور 1401 ساعت: 0:01

یه روزی یه دوستی سر بحث انتخابات کلی به من حرف ناسزا و ناروا زد که چرا به فلانی رای نمیدی.یادمه بهش گفتم برا این که مطمعن هستم با رای آوردن این آقا وضع ملت بدتر خواهد شد و من مدیون خواهم شد،اما مرغ ایشون یه پا داشت و حرف،حرف خودش بود،حالا من این مطلب را نوشتم که اگه به روزی آمد اینجا و این مطلب را خوند به من جواب بده آیا با رای آوردن آقای...  وضعیت شما و ملت بهتر شد،آیا ارزانی آومد،آیا رفاه آومد و یا برعکس؟دوست عزیز که به خاطر همین موضوع رفتی و منا ناسزا گفتی حالا پاسخ گو باش!اره عزیز دنیا خیلی کوچیکه و به ناگاه چه زود دیر می شود. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سینا امینی تاريخ: پنجشنبه 30 تير 1401 ساعت: 14:19

محال است،محال است،محال است،محال خیال است خیال است،خیال است خیال که آباد گردد بار دیگر این سر زمین زوال است پایان کار،زوال است،زوال

برچسب: نویسنده: سینا امینی تاريخ: پنجشنبه 30 تير 1401 ساعت: 14:19

بوی باران بوی نان ای دریغا گشت این هم جز روئیا یمان

برچسب: نویسنده: سینا امینی تاريخ: چهارشنبه 28 ارديبهشت 1401 ساعت: 19:18

آومدم یه شعر بنویسم ولی مطابق معمول سردرد های بعد از واکسن و بعد از بیماری نمیزاره هیچی تو ذهنم منعقد بشه.این واکسن لعنتی برا من دو تا عوارض داشته اولا سردردها تقریبا پیوسته و دوما احساس خواب آلودگی مداوم... حال دلم خوب است ولی سرگیجه دارم من مدامهمچو ماهی که کرده اند او را پریشان در تنگ جامگویا زمانه دارد، برآیم میزند پایان قصه را ورقشاید فردا چون رسد بنهند بر سینه من خشت خامبودم چون غزالی در دشت و کوه چابک و دواناکنون ببین در این قفس چگونه گشتم ام رام رام ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سینا امینی تاريخ: يکشنبه 24 بهمن 1400 ساعت: 20:31

تو که رفتی از کنارم ای جانشده ام چو سنگ تو بی جانشب و روز روی سنگ قبرتز نبود روی تو نالان و نالاندمی برخیز و بنگر مرا بازببین اشک مرا ریزان و لغزانتو که رفتی و گذشتی از مندگر که کند  درد من درماندرد تو اتش زده به جانمنکند خاموش آتش قطره بارانچو مستیم که کنون ز مستیز کفش بداده عقل و ایماننشود باور من هرگز کهنباشی دگر در جمع مستانشب و روز با تو بودم همدمنشوم جدا ز تو ای پیکر بی جاننروی ز خاطر من هرگز تا دمی که دهم جان به دست یزدانبنوشیم این غزل تا دل عشاق بدانددل نیما نگشته جدا از دل رفیقانبشنو از پیر خردمند که دهد تو را پندبه رفاقت رفیقان تو بمان بر سر پیمان ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سینا امینی تاريخ: يکشنبه 24 بهمن 1400 ساعت: 20:31

روزی که نهند مرا اندر آغوش این خاک

کس کیست که داند من پاکم یا نا پاک

یزدان داند دهد مرا حساب روز جزا

تو بهر جزای کار من مکن سینه چاک

برچسب: نویسنده: سینا امینی تاريخ: دوشنبه 4 آذر 1398 ساعت: 19:14

صفحه بندی